قنددان

یک روز خیلی بی مقدمه برگشت و به من گفت: درِ این قندان را خیلی بد ساخته اند. بیا ببین میتونی راحت درشو برداری؟

من هم آمدم بردارم؛ اما راست می گفت دسته در قندان را به شکل هرمی با قاعده شش ضلعی ساخته بودند که وقتی می خواستی برش داری، از روی انگشتانت سُر می‌خورد. وقتی می خواستم از توی قندان قند بردارم می ترسیدم موقع برداشتن در قندان، یهو از دستم رها شود و بشکند. گفتم: آره نمیشه برش داشت. این دیگه چه جور سَمّی‌ه؟ خاک تو سر طراحش!

چیزی نگفت. خیلی فکری بود. دوباره آمد کنار میز و دستش را دراز کرد و چند بار خواست در قندان را بردارد. اما دستش سُر می‌خورد و نمی توانست. آرام زمزمه کرد: چرا دستم زبر نیست؟

- چی؟

-چرا دستم زبر نیست؟

- یعنی چی؟!

چیزی نگفت. آن روز کمتر حرف می زد و بیشتر فکر می کرد. چند روز بعد هم استعفایش را نوشت و رفت. شنیدم حالا در شهرستان کشاورزی می‌کند.


برچسب‌ها: دغدغه, داستان, بیت المال, کارمند



به قلم "هدهد" در پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ساعت 9:52  | 


 رنج

وقتی ادعا می کنی همه حرفهای تو را نمی فهمند؛ به این بیاندیش که شاید تو منطق دیگران را درک نمی کنی. البته هیچکدام از اینها عیب نیست. فقط رنج تو افزوده می شود. رنج همزاد آدمی ست.


برچسب‌ها: رنج, گفتگو, جامعه



به قلم "هدهد" در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 11:4  | 


 اثر

تاریخ چیز خیلی مهمی ست. یک جورهایی منشاء شناخت است. هویت است. اما متن تاریخ های نوشته شده کاستی هایی دارد. سرگذشت حاکمان و اهل قدرت را روایت می کند.

مدتی ست که دارم به این فکر می کنم که چرا در میان صفحات کتاب های تاریخ از آن کشاورزی که در دورترین روستای ساردنی تحت حکومت بیزانس زندگی می کرد حرفی زده نمی شود. یا چرا حرفی از آن آهنگری که در عصر اورنگ زیب در حاشیه کلکته به آهنگری می پرداخت نیست. و چرا آن گالش طبرستانی در عصر علویان را کسی نمی شناسد؟

اگر هم کسی آسیابان گنابادی را می شناسد، از آن روست که سرنوشتش به آخرین شاه دودمان ساسانی گره خورده و با ضربت او بر گردن یزدگرد سوم، ساسانیان برای همیشه منقرض شدند.

بله؛ تاریخ را ناظر به قدرت و سیاست نوشته اند. حتی تاریخ های عصر جدید را هم ناظر به قدرت و سیاست می نویسند. یعنی میلیون ها آدم جایی در تاریخ ندارند و تنها چندهزار نام است که می ماند؟ همان چندهزار نفری که سرنوشت این میلیون ها در کف آنهاست و گاهی به عدل و اغلب به ظلم بر حیات آنها اثر گذاشته اند؟

ادبیات البته نسبت به واقعیات، از تاریخ منصف تر است. گاهی در ادبیات از درویشی بغدادی هم سخن به میان می آید. یا از زن کارگر فقیری که در مونتروی زندگی می کرد هم، مخلوطی از واقعیت و تخیل می توان یافت. اما باز همه اینها در مقابل میلیون ها داستان زندگی که نه به ظاهر پند آموز است و نه آنقدر دراماتیک است که بتواند دستمایه چرخش قلم نویسنده باشد، هیچ است. میلیونها و بلکه میلیاردها آدم بودند و هستند که هیچ صفحه ای بخاطر آنها سیاه نشده و حتی در عصر جدید و با فناوری ارتباطات هم اثری از آنان دیده نمی شود.

اما همه اینها برای خود و اغلب برای تعدادی از نزدیکانشان آدمهای مهمی بودند. سالها زندگی کردند، بالیدند، با مشکلات حیات جنگیدند، ابزار مطامع کسانی شده اند، به کسانی خیانت کردند و به کسانی خدمت. این آدمها هم بر هم اثر گذاشته اند.

چه کسی می داند دامنه اثر آدمهای بزرگ و کوچک تا کجاست؟ شاید اثر اخم یک پدر رنجور که گاوهایش در آگسبورگ بر اثر طاعون مرده اند به فرزندش، سهمناک تر از تصمیم هیتلر برای بمباران لندن باشد. و چه کسی می تواند ادعا کند که اثری که یک نانوای برزیلی با نان رایگان دادن به یک دخترک گرسنه در ریودوژانیرو، بزرگتر از اثری که سقراط بر تاریخ تفکر بشر گذاشته، نیست؟

آدمهای عصر ما هم به دنبال اثر هستند. شاید آدمهای همه عصرها هم به دنبال اثرگذار بودن بودند. بی اینکه بدانند، بی آنکه بخواهند. اما همه آدمها اثرگذارند و شاید آدمی چیزی جز اثر نیست. 


برچسب‌ها: تاریخ, اثر, ادبیات, انسان



به قلم "هدهد" در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ساعت 11:18  | 


 7 آذر

امروز دلم خیلی براش تنگ شده بود. آخه تولدشه. کاش کنارم بود. نه اینکه بلد بودم براش جشن بگیرم. ولی همینکه کنارم باشه بهم احساس آرامش میده.




به قلم "هدهد" در یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت 10:14  | 


 وبلاگ نویسی برای من

توی این برهوت وبلاگ نویسی و بازار شلوغ شبکه های اجتماعی اینجا چه میکنم؟ امان از درونگرایی. انگار اینجا بودن نزدیک تر است به تنهایی. تنهایی خیلی عمیق است. و آدم های درونگرا عمق را بیشتر از سطح می پسندند.

یا حتی آدم هایی که شهود نفسانی خود را برتر از دریافت حواس پنجگانه خود قلمداد می کنند، غرق شدن در اوهام و افکار را از بررسی دیده ها و شنیده ها دوست تر دارند.

شاید هم ما عاطفی ها، از قضاوت شدن می ترسیم! دوست داریم همیشه از ما تعریف و تمجید شود و اگر حرفی به مذاق مان خوش نیامد و به تریج قبامان بر خورد، بتوانیم حذفش کنیم یا نادیده بگیریم.

اینم هست که آدم های قضاوتی و منظم که نسبت به ساختارهای ذهنی خود متصلب تر هستند، تضارب بی نظم آراء و افکار و حرف های کم مایه در شبکه های اجتماعی را بر نمی تابند.

بهر حال هرچه که هست، به گمانم آدم های درونگرایِ شهودیِ عاطفیِ قضاوتگر (INFJ) وبلاگ را بیش از شبکه اجتماعی می پسندند.


برچسب‌ها: mbti, تنهایی, نوشتن, شبکه اجتماعی



به قلم "هدهد" در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ساعت 7:24  | 


 انترناسیونال

می گوید: موضوع رسوخ تفکر سوسیالیستی نیست. این حکم تاریخی بشر است. اگر حرف تاریخی بشر نبود که این همه مورد استقبال قرار نمی گرفت.

می گویم: قبول دارم که مورد توجه مردم قرار گرفته ولی خب در مقابل چه وضعی چنین اقبالی صورت گرفت و چرا این روزها خیلی حرفی از سوسیالیسم نیست. این حرفها مربوط به غرب و جامعه غربی ست نه جامعه ایرانی.

می گوید: جامعه ایرانی دچار عقب ماندگی بوده و گرنه ما در تاریخ مفاهیم سوسیالیستی کم نداریم. تاریخ و ادبیات قرن های اخیر عبارت های سوسیالیستی زیاد دارد.

می گویم: اگر منظور عدالت است که از ابتدای خلقت بشر به دنبال آن است.

می گوید: خب ما هم برای همین به سیر تاریخی بشر و بازگشت به کمون اول اشاره داریم. ولی نفوذ مفاهیم سوسیالیستی در تاریخ و ادبیات ما بیشتر از این حرفهاست.

می گویم: اگر شما یک نمونه برای من بیاورید که بشود آن را به سوسیالیسم نسبت داد، می پذیرم.

می گوید: همین شعر هاتف اصفهانی که می گوید "بنازم به بزم محبت که آنجا/گدایی به شاهی مقابل نشیند". نشان دهنده رسوخ تفکر سوسیالیسم است.

می گویم: کجای این شعر سوسیالیستی ست؟

می گوید: همین که گدا به شاه مقابل می نشیند همان برابری مطلوب و جامعه بی طبقه است. اصلا از همین جا صاحب قدرت با پرولتاریا پیوند می خورد و بورژوازی به کلی حذف می شود.

می گویم: اولا این شعر طبیب اصفهانی ست نه هاتف. ثانیا این مربوط به دوره نادرشاه است که در حدود نیمه قرن هجدهم است. آن زمان اصلا بحث بورژوازی مانند قرن نوزده مطرح نبود چون تازه اروپا داشت صنعتی می شد. ثالثا گیرم که اصلا از همان زمان سوسیالیسم وجود داشت، چه ربطی به جامعه وقت ایران دارد که بیشتر به جامعه فئودالی قبل از مدرنیته در اروپا شباهت دارد؟ در ایران که بورژوازی قدرت نداشت.

می گوید: ولی رعایت حقوق مردم و تکیه بر اصول دموکراسی را می توان از این شعر دریافت. مهم این است که جامعه آرمانی را جامعه بی طبقه توصیف می کند.

می گویم: اگر جامعه بی طبقه است پس چرا به شاه و گدا رسمیت داد؟

می گوید: این تفکیک برای شناخت است. شاعر می گوید به این بزم می نازم. یعنی دوران پس از تضاد دیالکتیک را توصیف می کند. حالا دیگر سنتز شده و شاه و گدا کنار هم می نشینند.

می گویم: اگر مبنا بر تضاد دیالکتیک باشد، که نباید شاه و گدایی در کار باشد که بخواهند مقابل نشینند.

می گوید: همین کلمه "مقابل" نشانه تقابل و تضاد دیالکتیک است که پس از آن شاه به زیر کشیده می شود و در مقابل گدا یا پرولتاریا می نشیند و بازخواست می شود.

می گویم: فکر کنم خیلی روی این شعر غور کردی. به نظرم بیش از این ادامه ندهیم.

می گوید: یعنی من مزخرف می گویم؟

می گویم: نه بابا چرا حرف توی دهن آدم می گذاری؟ ولی به نظرم از این یک بیت شعر داری انترناسیونالیسم اول را بیرون می کشی. اگر اینجور باشد به جای مارکسیسم باید به سراغ طبیبیسم برویم.

می گوید: نه واقعا منکر این می شوی که مفهوم سوسیالیستی در این شعر هست و این سیر خطی بشر به سمت جامعه بی طبقه را فریاد می زند؟

می گویم: راستش نمی دانم.

می گوید: اصلا تو چطور این بیت را تفسیر می کنی؟

می گویم: از نظر من این شعر تضاد دیالکتیک و قیام پرولتاریا علیه سرمایه سالاری را نشان نمی دهد. به نظرم مهمترین واژه را نادیده گرفته ای و آن "محبت" است. به نظر من این بیت نمایانگر مکتبی است که چیزی جز محبت نیست.


برچسب‌ها: محبت, سوسیالیسم, سیاسی, طبیب اصفهانی



به قلم "هدهد" در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 12:5  | 


 محرم

برخلاف گذشته و اوضاع و احوال دوستان اصلا شوق اربعین نداشتم. حتی حس و حال محرم هم در دلم نبود. از همین شب اول محرم فهمیدم امسال رنگ دلم حسینی نیست. هرچه فکر کردم درست متوجه نشدم چه باید بکنم. نه اینکه ندانم چرا حالم خوب نیست، نمیدانستم چه باید کرد که حالم خوب شود. سر شب که تلویزیون تصاویر کربلا را پخش می کرد احساس کردم می شود راهی پیدا کرد که این آتش که زیر خاکستر پنهان شده را شعله ور کرد. تسبیح را برداشتم و ۱۰۰ بار گفتم "صلی الله علیک یا اباعبدالله". تمام که شد از این کشف به خود بالیدم. گمان کردم امسال کشف بیشتری روزی ام خواهد شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که به صورت کم سابقه ای برآشفتم. بخاطر چیز کوچکی فریاد زدم. حتی یادم نمی آید دقیقا از چه چیز عصبانی شدم و فریاد زدم. مثل یک جنون آنی آمد و رفت. سرد که شدم عذر خواستم. حالا یادم آمد که به اینکه مورد نظر اباعبدالله هستم، غرّه شده بودم.

به من نشان دادند که کوچکتر از این حرفها هستم که اصلا بخواهم خود را به دستگاه با عظمت سیدالشهدا بچسبانم. خیلی کوچکتر! خیال می کنم از همین ساعت اول، محرم امسال را از دست دادم. 

اما این را فهمیدم که ارباب حواسش هست. ادب می کند مارا. همیشه ما را هدایت کرده و دستمان را گرفته. دوباره امشب این مصرع شعر افتاده است روی زبان ذهن و دلم:

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...


برچسب‌ها: محرم, عاشورا, امام حسین, سیدالشهدا



به قلم "هدهد" در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 23:47  | 


 بدون فکر قبلی

دیگه اصلا کسی حوصله داره متن های بلند و دامنه دار بخونه؟ وقتی میتونه با یکی دو جمله تو توییتر یا عکس و چند جمله تو اینستا و تلگرام یا با گوش دادن تو کلاب هاوس، هرچی می خواد بگه و بشنوه، دیدن متن های اینجوری اصلا چه اهمیتی داره؟ شاید چون کسی نمیبینه یا آدمای کمتری می بینن بشه بهتر نوشت. این روزا اگر کسی بخواد خلاء گفتگوی روزانه ش رو پر کنه همون شبکه های اجتماعی کافیه و اگه بخواد داستان بخونه کتاب دست میگیره و اگر بخواد نکته علمی یاد بگیره مقاله و سایت ها رو میخونه. خبر هم که همه جا هست. دیگه کسی وبلاگ نمیخونه. حتی به نظرم دهه هشتادی ها اصلا اسم وبلاگ رو هم نشنیدن. شاید ما دهه شصتی ها که داریم جوانیمون رو تموم میکنیم هنوز دوست داریم حرف بزنیم. کلی حرف نگفته داریم. ما متعلق به عصری هستیم که در کودکی مون تکنولوژی خیلی کم ضرورت داشت و بیشترش جزو زوائد لاکچری زندگی بود اما وقتی بزرگ شدیم تکنولوژی عین زندگی بود برامون. نه قبلی های ما و نه بعدی های ما خیلی حال ما رو نمی فهمن.

قدیمیای ما اهل حرف زدن نبودن و اگه بودن بیشتر شفاهی بود. بعدی های ما هم که فقط حرف خودشون رو میزنن. این وسط ما بودیم که خیلی وقت نداشتیم که بگیم. کلی حرف هست. 

چقدر تلخ شد. انگار غم انگیز نوشتن صادقانه تره. حرف ما رو کی میشنوه؟ اصلا چرا باید بشنوه؟ همه میخوان حرف خودشون رو بزنن. مهم نیست کسی بشنوه. مهم اینه که حرف من به کرسی بشینه.

بدون فکر قبلی نشستم اینا رو نوشتم. هرچی به ذهنم رسید. قبلا همینجا نوشته بودم که ذهن آدم مثل چاه می مونه. هرچی ازش بکشی آبدار تر میشه و اگر رهاش کنی خشک میشه.

اینجا نمی نویسم که کسی بخونه. می نویسم که بمونه. که اگر موند و یه روزی یکی اینا رو خوند، بدونه یه زمانی هم یه همچین آدمایی تو این دنیا زندگی می کردن. همونطور که برام مهمه آدمای معمولی که تو تاریخ اسمشون نیومده چطوری زندگی و فکر می کردن.


برچسب‌ها: نویسنده, شبکه های اجتماعی, کلاب هاوس, دهه شصتی



به قلم "هدهد" در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۰ساعت 9:59  | 


 نوشتن کار خوبی ست

نوشتن کار خوبی ست. خیلی دوست دارم بنویسم. می نوشتم. حالا کمتر می نویسم. بیشتر از نوشتن خواندن را دوست دارم. البته برای فهمیدن و دانستن. اما مدتی ست دوست دارم قصه بنویسم. با هر داستانی که میبینم و می شنوم همراه می شوم. 

نوشتن کار خوبی ست. نوشتن مثل مادر شدن است. زایش از درون. پیدایش مخلوقی جدید که تو در خلقتش سهم داشته ای. سهم مادر در خلقت انسانی دیگر همان اندازه است که نویسنده در خلق یک متن سهم دارد. اصلا همه هنرها نوعی خلقت دارد. نقاشی که نقشی بر پرده می زند، بازیگری که نقشی خلق می کند و موزیسینی که نوایی جدید به اصوات هستی می افزاید.

نوشتن کار خوبی ست. می تواند هدف باشد. مغز آدم را از آکبند بودن در می آورد و تفکر را جریان می دهد. اصلا همین جریان تفکر است که آدمی را حرکت می دهد. آدم بی تفکر آدم افسرده و دل مرده است. برای همین است این روزها خیلی ها افسرده اند. چون ذهن شان جامد شده و دیگر زایشی ندارد.

نوشتن کار خوبی ست. من نمی خواهم افسرده باشم. نمی خواهم کلمات و مفهوم ها در مغزم خشک شوند. اما هنو خشک نشده اند. هنوز می ترسم وقتی سرم را کج می کنم کلمات از مغزم بیرون بریزند. حالا می خواهم بنویسم. قصه یا هرچیزی. از ننوشتن خسته شدم.


برچسب‌ها: نویسنده, نویسندگی, قصه, داستان



به قلم "هدهد" در شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰ساعت 9:16  | 


 از کجا تغذیه می شویم؟

شاید مضحک باشد اما به نظر می رسد آگهی های بازرگانی در تلویزیون به مراتب بیشتر از برنامه ها و فیلم ها در سبک زندگی مردم تاثیر دارند.
تیزرهای نسبتا کوتاه با جلوه های تصویری جذاب و  موسیقی(مهمترین محصول در سبد فرهنگی جامعه). مهمترین ویژگی آن در دسترس بودن و غیرانتخابی بودن است. مانند ساندویچی که برای نوشابه عرضه می شد.
اما پشت ظاهر این پیام ها که برای تحریک بیننده به مصرف است، تحریک غرایز است. یعنی اساسا تمرکز بر غرایز دال مرکزی مصرف گرایی است.
برای جامعه ای که میل به رشد انسانی آحاد جامعه دارد، تحریک غرایز سم است و البته نظام اقتصادی مبتنی بر تزاید مصرف هم چاره ای جز این نوع تبلیغ ندارد.
در چنین شرایطی پیام هایی خواسته یا نا خواسته هم بر نوع تبلیغات بار می شود که نوعی سبک زندگی را به مخاطب می دهد. مخاطب نیز شبانه روز با این ها مواجه می شود و حتی در خواب هم گاهی آن را تکرار می کند.
به عنوان مثال سهل نمایی و راحت طلبی و فرار از کار در تبلیعات طبیعی است. به راحتی می گویند غذای آماده بخورید که نیاز به آشپزی نباشد. فلان مایع ظرفشویی را استفاده کنید که شوینده کار کند و کودک که پیشتر کمک به خانواده می کرد می گوید من حال می کنم. بماند که حال کردن و کمک نکردن او در خانه مترادف گرفتن گوشی موبایل در دست است نه مثلا بازی های پر تحرک. یا در شعر فلان محصول از "بی خیال هر کاری..." آغاز می کند.
جامعه ای که مدام در حال شنیدن این پیام هاست، آیا می تواند فرهنگ مناسبی درباره کارکردن از آن انتظار داشت؟ یا تصویری که از خانه و خانواده می سازد تصویری ست کاملا غربی که حتی به لحاظ محیطی هم برای کشور ما چنین خانه هایی ممکن نیست.خانواده هایی با خانه های به ظاهر چندهزار متری که اگر زن خانواده حجاب نداشته باشد تفاوتی با جامعه غربی نخواهد داشت.
حالا می توان از چنین خانواده ای انتظار عمل عدالت خواهانه داشت؟


برچسب‌ها: آگهی بازرگانی, تلویزیون, فرهنگ, عدالت



به قلم "هدهد" در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 12:14  | 


 دورکاری

من از دور کاری استقبال می کنم. چون کاری که می کنم را می شود از دور هم انجام داد. و اگر از دور نشود کاری کرد، از نزدیک هم کاری ساخته نیست.


برچسب‌ها: دورکاری تهران



به قلم "هدهد" در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 12:9  | 


 سیاسی نیست

چه کسی گفته که باید از سیاست بگوییم؟ 




به قلم "هدهد" در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ساعت 13:33  | 


 حدیث نفس

خیلی دوست دارم عاشقانه بنویسم. قبل از اینکه دلم پیر شود. وقتی به روزهای عاشقی فکر میکنم، باز هم دلم می لرزد...




به قلم "هدهد" در شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹ساعت 15:9  | 


 عرفه

الهی... اشکو الیک غربتی !


برچسب‌ها: عرفه, عیدقربان, امام حسین, عرفات



به قلم "هدهد" در پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:50  | 


 اندکی درنگ

"تحقق" و "تفسیر" دو امر متفاوت است. می توان در هر پدیده ای هم نظر به تحقق آن داشت و هم تفسیری از آن ارائه کرد. لکن ممکن است این دو منطبق بر هم نباشد. یعنی تفاسیر از پدیده ها، می تواند متفاوت و متکثر باشد؛ اما در تحققِ آن پدیده تنها یک جلوه رخ نموده است. تفسیر غالبا امر بیرونی ست و دور از واقعیات پدیده رخ می دهد. یعنی قضاوت ما از بیرون نسبت به آن است. حتی وقتی امری تحقق می یابد هم با اینکه ممکن است مفسر در متن آن باشد، گاهی تفاسیر نادرست یا نامتجانس با حقیقت پدیده بیان می شود.

من کتابی را به دوستی می دهم. از بیرون تفاسیر متعددی از این حرکت من می تواند وجود داشته باشد. بیننده ای ممکن است بگوید من کتاب را به او هدیه دادم. دیگری می گوید من کتابم را به او قرض دادم. آن دیگری هم ممکن است بگوید او کتاب را به من سفارش داد و من برای او خریده و اکنون تحویل داده ام. اما ممکن است در تحقق پدیده دادن کتاب فعل دیگری رخ داده باشد. من کتابی نوشته ام و به او دادم تا نظرات کارشناسی اش را بدهد. در تحقق این پدیده یعنی "تسلیم کردن کتاب به دوست"، تفاسیر متفاوت است. اما فقط یکی از آنها تحقق یافته است. حتی دوستم پیش از دریافت کتاب یا علم به نیت من ممکن است تفاسیر متفاوتی از حرکت من داشته باشد.

غرض اینکه در زندگی و در مواجهه با هر پدیده ای، هرکس تفاسیر نزدیک به ذهن خود یا تفاسیر مطلوب خود را می پذیرد یا بیان می کند که ممکن است در تحقق آن پدیده، امر دیگری رخ داده باشد. مثلا تصمیمات سیاسی سیاستمداران برای هواداران‌شان مطلوب و موجب توفیق جریان سیاسی تفسیر می شود. با این حال رقبا یا اپوزیسیون همان را منفی ارزیابی می کنند. اما در حقیقت یک واقعیت رخ خواهد نمود؛ شکست یا پیروزی. تحقق یک چیز است اما تفاسیر تابع پیش ساختارهای ذهنی ست و در نسبت آن پدیده با دیدگاه و مطلوب افراد متغیر است.

در قرآن نیز درباره تفاسیر از یک پدیده سخن به میان آمده است. در سوره احزاب آیه 12 می فرماید (قریب به مضمون) منافقان و سست ایمان ها در هنگامه بروز مشکلات و محاصره سنگین احزاب در جریان جنگ خندق، مواجهه با کفار را به منزله پایان آرمانگرایی دانسته و وعده های پیروزی خدا و رسولش را جز فریب نمی انگارند. با این حال در آیه 22 همین سوره می فرماید (قریب به مضمون) مومنان با دیدن لشکرکشی احزاب و قرار گرفتن در مشکلات و سختی ها، آن را تاییدی بر صدق گفتار خدا و رسول می دانند و ایمانشان به پیروزی اسلام بیشتر می شود.

پس انسان ها همواره ممکن است تفاسیر متعددی از هر پدیده داشته باشند، اما تنها یک امر تحقق می یابد. در حوزه علوم انسانی به خصوص تاریخ و علوم دینی، همواره باید مراقب تفاسیر بود. تفاسیر به کلی بی اعتبار نیستند، اما باید دانست کدام تفسیر به حقیقت نزدیک تر خواهد بود.


برچسب‌ها: تالار اندیشه, قرآن, فلسفه, تفسیر



به قلم "هدهد" در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 9:13  | 


مطالب قدیمی‌تر