بدون فکر قبلی
دیگه اصلا کسی حوصله داره متن های بلند و دامنه دار بخونه؟ وقتی میتونه با یکی دو جمله تو توییتر یا عکس و چند جمله تو اینستا و تلگرام یا با گوش دادن تو کلاب هاوس، هرچی می خواد بگه و بشنوه، دیدن متن های اینجوری اصلا چه اهمیتی داره؟ شاید چون کسی نمیبینه یا آدمای کمتری می بینن بشه بهتر نوشت. این روزا اگر کسی بخواد خلاء گفتگوی روزانه ش رو پر کنه همون شبکه های اجتماعی کافیه و اگه بخواد داستان بخونه کتاب دست میگیره و اگر بخواد نکته علمی یاد بگیره مقاله و سایت ها رو میخونه. خبر هم که همه جا هست. دیگه کسی وبلاگ نمیخونه. حتی به نظرم دهه هشتادی ها اصلا اسم وبلاگ رو هم نشنیدن. شاید ما دهه شصتی ها که داریم جوانیمون رو تموم میکنیم هنوز دوست داریم حرف بزنیم. کلی حرف نگفته داریم. ما متعلق به عصری هستیم که در کودکی مون تکنولوژی خیلی کم ضرورت داشت و بیشترش جزو زوائد لاکچری زندگی بود اما وقتی بزرگ شدیم تکنولوژی عین زندگی بود برامون. نه قبلی های ما و نه بعدی های ما خیلی حال ما رو نمی فهمن.
قدیمیای ما اهل حرف زدن نبودن و اگه بودن بیشتر شفاهی بود. بعدی های ما هم که فقط حرف خودشون رو میزنن. این وسط ما بودیم که خیلی وقت نداشتیم که بگیم. کلی حرف هست.
چقدر تلخ شد. انگار غم انگیز نوشتن صادقانه تره. حرف ما رو کی میشنوه؟ اصلا چرا باید بشنوه؟ همه میخوان حرف خودشون رو بزنن. مهم نیست کسی بشنوه. مهم اینه که حرف من به کرسی بشینه.
بدون فکر قبلی نشستم اینا رو نوشتم. هرچی به ذهنم رسید. قبلا همینجا نوشته بودم که ذهن آدم مثل چاه می مونه. هرچی ازش بکشی آبدار تر میشه و اگر رهاش کنی خشک میشه.
اینجا نمی نویسم که کسی بخونه. می نویسم که بمونه. که اگر موند و یه روزی یکی اینا رو خوند، بدونه یه زمانی هم یه همچین آدمایی تو این دنیا زندگی می کردن. همونطور که برام مهمه آدمای معمولی که تو تاریخ اسمشون نیومده چطوری زندگی و فکر می کردن.
برچسبها: نویسنده, شبکه های اجتماعی, کلاب هاوس, دهه شصتی







