قنددان
یک روز خیلی بی مقدمه برگشت و به من گفت: درِ این قندان را خیلی بد ساخته اند. بیا ببین میتونی راحت درشو برداری؟
من هم آمدم بردارم؛ اما راست می گفت دسته در قندان را به شکل هرمی با قاعده شش ضلعی ساخته بودند که وقتی می خواستی برش داری، از روی انگشتانت سُر میخورد. وقتی می خواستم از توی قندان قند بردارم می ترسیدم موقع برداشتن در قندان، یهو از دستم رها شود و بشکند. گفتم: آره نمیشه برش داشت. این دیگه چه جور سَمّیه؟ خاک تو سر طراحش!
چیزی نگفت. خیلی فکری بود. دوباره آمد کنار میز و دستش را دراز کرد و چند بار خواست در قندان را بردارد. اما دستش سُر میخورد و نمی توانست. آرام زمزمه کرد: چرا دستم زبر نیست؟
- چی؟
-چرا دستم زبر نیست؟
- یعنی چی؟!
چیزی نگفت. آن روز کمتر حرف می زد و بیشتر فکر می کرد. چند روز بعد هم استعفایش را نوشت و رفت. شنیدم حالا در شهرستان کشاورزی میکند.
برچسبها: دغدغه, داستان, بیت المال, کارمند








