بدون تیتر

دستش را رها نمی کرد. هرچه التماس کرد که مگر دزد گرفتی؟ گوش پلیس زن بدهکارش نبود. مدام خودش را عقب می کشید تا بتواند از این دام فرار کند. پلیس های مرد در حال عقب راندن مردمی بودند که می خواستند، دختر را از چنگ ظلم نجات دهند.  شال از سر دخترک افتاده بود و تقلا می کرد. اما پلیس زن، قدرت بیشتری داشت. مردهای اطراف مدام فریاد می زدند "ولش کن...بی شرف ولش کن". پلیس های مرد هم به محض سوار کردن دختر، کمی مردم را به عقب راندند و سوار شدند. ون که حرکت کرد، هر کس چیزی می­گفت.

-          عوضی ها! دختر بیچاره رو بردن...کثافتا

-          خدا لعنت کنه اونی رو که این کارو باب کرد... هم گند زد به مملکت هم آرامش مردم رو سلب کرد

-          دیگه شورشو در آوردن...مردم نفس هم نمیتونن بکشن...

-          زورشون به مردم میرسه...جرات ندارن اونایی که میلیارد میلیارد میخورن رو بگیرن

-          دنبال دردسر می گردی داداش؟!

-          ادعای مسلمونی هم میکنن، خدا بزنه کمر...

-          ول کن ننه بریم دیر شد

-          فکر میکنن با زور میشه مردم رو فرستاد بهشت...

-          هرکس باید تو انتخاب پوشش آزاد باشه...این بود شعار آزادی؟...واللا هیچ جای دنیا اینطوری نیست.

***

لیوان را آب کرد و آمد درست کنار دست من نشست. تعارفی کرد و نیمی از آب را نوشید. نفس عمیقش را پف کرد بیرون. خیلی بی مقدمه گفت: "هوا چقدر گرم شده...صد بار به این پسره گفتم بگیر با تلفن پرداخت کن، من بلد نیستم." لبخندی زدم و ادامه داد: "پسرم میگه بیا بهت یاد بدم، خودم حال و حوصله ندارم...فقط زنگ...اس ام اس". باز هم لبخند دیگری زدم و نگاهم افتاد به برگه هایی که در دستش بود.

-          شما هم اومدین عوارض پرداخت کنین؟

-          آره...کار که نمی کنن فقط زارت و زورت پول میگیرن...هر سال هم زیادش میکنن...حالا 250 هزار تومن باید بدم.

-          بهرحال خدمات هزینه داره.

-          کدوم خدمات؟ خیابونا که چاله چوله ست...آشغالا که از سر و کول آدم بالا میره، تو دوتا خیابون هم که میری یا ترافیکه یا طرحه،هوا هم که قربونش برم.

-          خب شهر بزرگ این دردسر ها رو هم داره.

-          تهرون بزرگ تره یا سانفرانسیسکو؟ تهرون بزرگتره یا نیویورک؟ پاریس بزرگتره یا اینجا؟ نمیخوان کار کنن. فقط بلدن ملت رو بچاپن...کجای دنیا اینطوریه؟

***

محکم روی میز زد. "ای گندت بزنن...سرعت حلزون بیشتره بخدا...دلشون خوشه خدمات اینترنت میدن به مردم". دوباره گرم کارش شد. هی زیر لب غرولند می کرد."چارتا سایت هم که میخوای فیلتره...عصر ارتباطات هم مردم آزاد نیستن ارتباط داشته باشن....حالا خودشون تند و تند توییت میذارن...یکی نیست بگه برا کی میذاری؟ مردم که پول ندارن فیلترشکن قوی بخرن...همیشه ما باید 20 سال از همه عقب تر باشیم... این افغانستان الان اینترنتش بهرت از ماست...اگه برا مردم شعور قائل باشن که نیستن". تقریبا همه ی کسانی که در کافی نت نشسته بودند، صدایش را می شنیدند. غیر از نوجوانی که انتهای سالن روی سیستم شماره 15 نشسته بود و هدفون به گوش داشت و گاهی حرف هایش را بی آنکه بداند، بقیه می شنیدند."این سایتا برای ما حرامه. برای آقایون حلال طیبا...هیچ جای دنیا این جور نیست".

***

امیررضا تنه ای به من زد. ابرویش را بالا انداخت و به مصطفی اشاره کرد.

-          این رفیقت هم بدجوری رو اعصابه ها...

-          چرا؟

-          اینقدرم آدم بچه مثبت باشه حال بهم زن میشه. باید یکم جوهره شرارت تو آدم باشه.

با لبخند و تکان سر تایید کردم. امیررضا در پاکت آبمیوه را باز کرد و یک لیوان را به من داد و آبمیوه ریخت.

-          نه اونقدرا هم که فکر میکنی مثبت نیست. البته بچه خوبیه ولی گاهی اوقات شوخی های بدی میکنه.

-          بهش نمیاد. معمولا آرومه.

-          پیش غریبه اینطوریه. تو جمع برو بچ خیلی بانمکه.

همانطور که لیوان آبمیوه را مزه مزه می کرد و کم کم می نوشید، با دست و سر اشاره ای به مصطفی کرد و با لبخند پرسید.

-          اینو دیگه از کجا یاد گرفته؟ من فکر میکردم فقط تو تلویزیون از این چیزا میشه دید.

-          چیو؟

-          همینکه نایلون ورداری آشغالای جنگل رو جمع کنی.

-          آها! آره. این کلا اینطوریه. تو خیابون داریم راه میریم هم یهو خم میشه آشغال چیپس و پفک مردم رو جمع میکنه میندازه تو سطل آشغال.

-          جدی میگی؟...آخرش فکر کنم سوپور میشه(خنده)...کلا شهرداری باید بهش لوح تقدیر بده.

-          منم بهش همینو میگم...میگه همه مسئولیم در برابر محیط زیست...میگه نباید همیشه منتظر دیگران باشیم...باید خودمون دست به کار بشیم...هیچ جای دنیا راحت زباله نمیریزن تو خیابون.

***

صدای روشن شدن گوشی اش می­پیچد در اتاق. این روزها گاهی دو بار این صدا را می شنوم. می گوید باطری گوشی اش خراب شده است. مدام می گویم برود یک گوشی نو برای خودش یخرد اما گوشش بدهکار نیست. به همین که دارد راضی است. معتقد است تا زمانی که گوشی برایش کار می کند یا به اصطلاح خودش کارش را راه می اندازد لازم نیست گوشی جدید بخرد. تبلت که خریده بودم چند بار به شوخی مرا "مصرف زده ی جهان سومی" می خواند. نمی شود که در عصر غارنشینی ماند. باید با تکنولوژی پیش رفت. گاهی سرزنشش میکنم که چرا گوشی ایرانی خریده است. سرزنشم می کند که چرا من اینطوری حرف می زنم. از اهمیت مصرف کالای ایرانی برایم می گوید. وقتی دلیل می آورم که کیفیت هم مهم است، از مصرف داخلی برای افزایش کیفیت می گوید. این جمله را بارها از او شنیدم:"همه جای دنیا مصرف درست و مصرف تولیدات داخلی را ترویج می کنند".

***

-          آزادی های مدنی رو سلب کردن و شعار آزادی سر دادن نتیجه ای جز استحمار مردم و معنایی جز استبداد نداره. من تعجب میکنم که دوستان ما به عینه این مساله رو میبین و نه تنها سکوت میکنن بلکه درصدد توجیه بر میان.

-          آقای دکتر! این توجیه نیست. نمیشه که ما در حکومت و در مسایل اجتماعی که نمیشه هرکس به هرطریق عمل کنه، همه چیز رو به حال خودش بگذاریم. پس باید یک شیوه و یک قانون حاکم باشه. اگر مردم به حکم قانون اسلام تن دادن، پس باید تمکین کرد. مگر اینکه شما مخالفتی با اسلام داشته باشید.

-          بنده عرض نکردم با اسلام مشکل دارم. بنده با قرائت انحصارگرا از اسلام مشکل دارم. من خودم مسلمانم و اهل نماز و روزه. توفیق حضور در عرصه های انقلاب رو هم داشتم. منتها با اینکه ما منحصر کنیم همه چیز رو در فهم یک گروهی خاص از اسلام، این مخالف دموکراسی و حاکمیت مردمه. این آریستوکراسیه. اگر قراره نوعی از الیگارشی یا آریستو کراسی در جامعه پیاده بشه پس شعار مردمسالاری دینی چیه؟

-          ببینید آقای دکتر! بحث بر اینه که اگر هم قائل به قرائت های مختلف باشیم، باز هم ناگزیریم در جامعه به یک روش عمل کنیم. نمیشه که هرکس در جامعه هرکاری میخواد بکنه. اینجاست که ما نوع حکومت خودمون رو پیشنهاد دادیم. از قضا دموکراسی دینی هم در اون لحاظ شده. اما اینکه شما می فرمایید ما از اصول دینی عدول کنیم به نفع امر بشرساخته ای به نام دموکراسی، این تناقض ایجاد میکنه.

-          اولا این امر بشر ساخته بافته نیست، یافته ست.یافته خرد جمعی. دوما همه جای عالم به دنبال توسعه سیاسی هستن و در این توسعه سیاسی ایجاد چندصدایی در نهادهای اجتماعی و حاکمیتی یک اصله. هرجای دنیا که شما برید بر اساس اصل همزیستی مسالمت آمیز و تساهل و تسامح کار پیش میره. این کجاش با اسلام تضاد داره؟ تمام حرف ما همینه.

-          از قضا بحث همینه. جریان متبوع حضرتعالی متوجه این امر نیست که اسلام با وجود عقاید مختلف مخالف نیست. بلکه چالش اینجاست که پذیرش پلورالیزم عقیدتی به معنی میدان دادن به آنها نیست. یعنی قرار نیست اگه ما اجازه دادیم یهودی و بهائی در مدرسه تحصیل کنه، بهش اجازه بدیم فردا مقام و منصب بگیره و او رو بر زندگی مردم حاکم کنیم. پس این حدود داره.  اینجا آزاد نیستی هرکاری کنی. اگر می پرسید حدود این آزادی تا کجاست؟ پاسخ می دیم قانون!

-          مشکل همینجاست که قانون روشن نیست. حق تفسیر قانون در اختیار افراد معدودیه. قانون خلاء داره و سلایق شخصی مانع آزادی میشه.

-          بله بنده هم در اینکه قانون خلاء داره موافقم. بهرحال در اجرای قانون درصدی سلایق ورود میکنه. برای کم کردن سلایق و خلاء های قانونی هم راه هست. عرض ما اینه که دوستان شما به جای اصلاح قانون بر مبنای قانون اساسی، قصد دارن بنیان قانون رو زیر سوال ببرن. هیچ جای دنیا بی قانونی رو بهتر از قانون بد نمیدونن. باید به قانون تمکین کرد.


برچسب‌ها: داستان, اجتماعی, اندیشه, سیاسی



به قلم "هدهد" در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 11:48  | 


 یکی مثل همه

-          این تلویزیون هم که هیچی نداره...اه

-          چیه؟ باز حوصله ت سر رفته؟ یا باز دعوات شده که سر همه غر می زنی؟

-          من موندم مردم برای چی تلویزیون می بینن؟ یه سری برنامه آشغال میسازن و تهش دو تا سریاله که همه می بینن... فقط همون یکی دو ساعت شب برنامه هاش مهمه بقیه فقط برای پر کردن کنداکتور پخشه. برن یاد بگیرن از...

-          حالا تو خودتو ناراحت نکن...از نظر من کل تلویزیون سرگرمیه...الا اخبار که اون هم...

دوباره سرش را در گوشی اش فرو برد. با دو انگشت شست داشت چیزی تایپ می کرد. به نظر برافروخته بود. چندثانیه نوشت و گوشی را روی مبل انداخت و کنترل را به دست گرفت.

-          هیچی یاد نمیدن به مردم... فقط بلدن شعار بدن، فیلم تکراری پخش کنن و سریالهای چیپ بسازن...فقط دوست دارن مردم لمپن بار بیان.

-          حالا انتظار داری چی بگن؟...چی بسازن؟

-          این همه پول تبلیغات داره میگیره خب یه چیز بهتر بسازه. تلویزیون شده بیلبورد تبلیغاتی.

-          خب انتظار داری چی بسازن؟

-          چه میدونم؟ یه برنامه ای که به فهم مردم کمک کنه. تو اخبار واقعیت ها رو به مردم بگه...چه میدونم...علم و اطلاع مردم رو زیاد کنه...جذاب باشه...بیشتر به موضوعاتِ...

صدای پیامک گوشی اش بلند شد. همانطور که گوشی روی مبل بود الگویش را زد و متن را خواند. چندثانیه مکث کرد و گوشی را برداشت. اما اینبار بدون اینکه چیزی بنویسد، گوشی را دوباره روی مبل انداخت، با حالتی که می خواست وانمود کند بی تفاوت است، دست به سینه نشست و پایش را روی پا انداخت و به برنامه اقتصادی تلویزیون خیره شد. پیدا بود که ذهنش جای دیگری است. می توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی افتاده است. هرچقدر که تو دار بود، اصلا نمی توانست حالات روحی اش را از چهره اش محو کند.

-          حالا که بر خلاف گذشته به برنامه اقتصادی علاقمند شدی اقلا صداش رو باز کن ببینیم چی میگه؟

-          چی داره بگه؟ لابد میگه دنیا بحران اقتصادی داره و ما با این وضع داغون تازه خوبش هستیم. چند وقت دیگه هم رونق اقتصادی میشه و می ترکونیم...کل تلویزیون شده شبکه چهار. همین دو سه تا برنامه مسخره نسیم هم نبود، مردم نگاه نمی کردن.

-          خب خود مردم دنبال سرگرمی هستن. تلویزیون هم متناسب با ذائقه اونها برنامه میسازه.

-          تلویزیون ذائقه سازی هم میکنه...

-          درسته ولی تلویزیون مگه چه معجزه ای میتونه بکنه؟

-          بابا نمیگم هرچی ماهواره میده نشون بدن. اصلا در راستای نشر ارزشهای انقلابی شون یه چارتا برنامه درست و حسابی بسازن...تو هم هی دفاع کن از این رسانه میلی!

-          اتفاقا من نمیگم رسانه همین وضعش خوبه. من دارم میگم از تلویزیون باید به اندازه تلویزیون انتظار داشته باشی نه بیشتر. تلویزیون مال چیزای سطحیه. انتظار نداشته باش کرسی نظریه پردازی بذارن تو تلویزیون.

-          اصلا من نادان آدم...تو که آدم فرهیخته ای هستی بگو، چرا تو تلویزیون چارتا برنامه برای ترویج کتابخوانی نداریم؟

-          چرا داشته باشیم؟

-          إ؟!...خب تو خودت همیشه میگی کتاب مایه رشد آدمه.

-          خب؟

-          خب به جمالت...چرا تلویزیون از این برنامه ها نداره؟

-          کتابخون شدن که با توصیه اخلاقی نمیشه. مردم باید احساس نیاز به کتاب داشته باشن. وقتی مردم احساس نیاز به کتاب ندارن تو هی بگو برید کتاب بخونید...دردی دوا نمیشه.

-          پس چی کار کنیم؟

-          وقتی یک ادیب و فیلسوف می میره و تشییع کننده هاش به 10 نفر هم نمی رسه، اونوقت یه فوتبالیست و خواننده تشییع چند ده هزار نفری دارن، یعنی برای جامعه سرگرمی مهم تر از اندیشیدنه.

-          خب کی اینکارو کرد؟ چی شد که اینطوری شد؟ همین تلویزیون اینکارو کرد.

-          تلویزیون هم یک بخشی از کاره. اما دنبال مقصر بودن فایده نداره...مهم نوع زندگی ماست...مثلا نسبت ما با تکنولوژی مشخص نیست...اون نمکدون رو بنداز!

-          بیا...باز نرو تو فاز فلسفه...من چی میگم تو چی میگی؟

-          باور کن فلسفه بافتن نیست. نگاه کن چقدر به گوشی وابسته ای! گوشی تو زندگیت یه جایی گرفته. یه جایگاه مخصوص داره. چون بهش احتیاج داری. موسیقی و فوتبال و سینما هم همینطور. حالا کتاب کجای زندگیته؟ حتی برای درسات هم ترجیح میدی به جای منابع اصلی جزوه ها رو بخونی.

-          خب حالا اینایی که گفتی چه ربطی به حرف من داشت؟

-          ربطش اینه که میگم ما نظم وجودی نداریم. نمیدونیم چیمون به چی ربط داره.

-          من که گیج شدم.اصلا نمیشه دو کلمه باهات حرف زد. از بس کتابای این بابا رو می خونی با اون آلمانیه.

-          مشکل اینه که ما نمیدونیم دقیقا چی میخوایم و دنبال چی هستیم. واسه همین یهو برای کتاب سینه چاک میکنیم، اما در طول 20 سال چارتا کتاب نمی خونیم.

-          حالا اصلا بحث چی بود؟...من داشتم درباره تلویزیون حرف می زدم.

-          اما من دارم درباره آشفتگی وجودی حرف می زنم. ایرادی که به تلویزیون هم میگیری مال همین آشفتگیه. فقط به دنبال این هستن که یه جوری مردم رو جذب کنن. فکر اینکه هرچیزی امکان و اقتضاء خودشو داره نمی کنن..

-          بیا خودتم که دنبال مقصری.

-          (خنده) اینم از آشفتگیه.هرچند من نگفتم مقصری نیست گفتم گشتن دنبال قاتل بروسلی فایده نداره. خانه از پای بست باید درست بشه...مثلا الانتو که علافی چرا نمیری کتاب بخونی آقای روشنفکر نقّاد!

-          بیا دیگه...جنبه نداری. تا چارتا کلمه باهات حرف میزنیم سریع میری بالای منبر...نسوزه!

-          حواسم هست...ماها دوست داریم ایراد بگیریم به جای فکر کردن و چاره اندیشی. چون آسون تر و جذاب تره و مسئولیت آور نیست.باید در وضع و حالمون فکر کنیم ببینیم کجای عالم هستیم..

-          فکر زمانی کار میکنه که شکم خالی نباشه...وردار بیار اون ماهیتابه رو ببینم چی ساختی.


برچسب‌ها: داستان, اندیشه, فرهنگ, آشفتگی



به قلم "هدهد" در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 11:40  |