ساعت 6 صبح

ساعت 6 صبح، ساعت زنگ می زند. بیدار می شود و نمازش را می خواند. گاهی اگر آفتاب زده باشد، نماز هم نمی خواند. لباسش را می پوشد. سوار ماشین می شود و به اداره می رود. بخشی از کارهای اداره را انجام می دهد و تلگرام را که روی سیستم نصب کرده هر از گاهی چک می کند. اندکی بعد می رود برای وبگردی. اول سایت های خبری مورد علاقه اش را چک می کند. دوباره سری به تلگرام می زند. اگر فیلم خوبی در اینترنت پیدا کرد، دانلود می کند. با همکار خود در اتاق درباره مسائل سیاسی روز حرف می زند و حرفشان کشیده می شود به قیمت مسکن و در نهایت هم از مهمانی هفته قبل خانه باجناقش می گوید. ظهر که می شود به نمازخانه می رود و اگر حالش را نداشت، اندکی بعد از اذان به سالن غذاخوری می رود. بعد از ناهار با بی میلی و خواب آلودگی در اینترنت پرسه می زند. ساعت از دو که می گذرد، چند کار باقیمانده اداره را شروع می کند. در این میان دو لیوان چای کمرنگ با گلاب یا آبلیمو یا عرق نعناع می نوشد. ساعت حول و حوش 5 است که آماده رفتن می شود. اگر قرار نباشد ماشین را سرویس کند یا خریدی برای منزل نداشته باشد یکسره به خانه می رود. ساعت 6 به خانه رسیده است. حال و احوال نه چندان گرمی با همسرش می کند و می گوید خیلی خسته است. لباسش را عوض می کند و آبی به دست و صورتش می زند. به همسرش می گوید نیم ساعت چرت خواهد زد. یک ساعت و نیم بعد بیدار می شود. می نشیند پای تلویزیون و بی آنکه توجه کند، به حرف های همسرش گوش می دهد. همسرش موقع آماده کردن شام، از حرف های امروز خواهر و مادرش یا اتفاقات و حرفهای فضای مجازی یا خریدهای همسایه و دوستانش یا ازدواج فلانی با فلانی می گوید. مرد اگر حوصله داشته باشد، یا موضوع جذاب باشد در حرف مشارکت می کند یا بچه ها را فرا می خواند و قدری سر به سرشان می گذارد. شام که آماده شد دور میز یا سفره می نشینند و همزمان با تماشای سریال محبوبشان شام می خورند. اگر شش ماهه دوم سال باشد میوه ای هم می خورند. ساعت از 11و نیم که می گذرد مرد احساس خستگی می کند. تا 12 تحمل می کند و به رختخواب می رود و می خوابد. ساعت 6 صبح، ساعت زنگ می زند. بیدار می شود و...

پنجشنبه ها سعی می کنند شام را یا بیرون بخورند یا مهمان کسی شوند یا مهمان داشته باشند. شش ماهه اول سال جمعه ها به پارک جنگلی می روند و به اصطلاح خودشان جوجه می زنند. روز دوم عید نوروز و بین التعطیلین یکی از اعیاد مذهبی و آخر شهریور، سه موعدی است که می توانند به سفر بروند. دو تا از این فرصت ها را استفاده می کنند.

***

این حکایت آشنایی است برای بسیاری از شهر نشینان ما به خصوص در شهرهای بزرگ. شهرهایی که شاخص های توسعه یافتگی در آن پررنگ تر است. حکایت تکراری مردمانی که چندان با هم فرقی ندارند. حکایت روزمرگی بی هیجان و رفتارهای شبیه به هم. جالب اینجاست که همه می گویند و اگر نگویند می خواهند یا گمان می کنند که با بقیه فرق دارند. اما وقتی صبح همه را، شب همه را، حرف همه را، جوجه جمعه های پارک ها را، شلوغی بین التعطیلین جاده ها را می بینی، کم کم می فهمی آنقدرها که ما تلاش می کنیم خود را متفاوت بدانیم، متفاوت نیستیم. اغلب با یک منطق همه چیز را قضاوت می کنیم و آن منطق محاسبه ریاضی است. اغلب معنویات گوشه ای از زندگی مان است که هر از گاهی به آن سر می زنیم. اغلب از وضع موجود گله و شکایت می کنیم بی آنکه کاری برای تصحیح وضع موجود کنیم. اغلب دولت و مسئولان را متهم می کنیم و خود در مدیریت صحیح زندگی خود در مانده ایم. اغلب درگیر کلیشه ها هستیم و شعارها و حرف های همه جایی می زنیم اما خیلی باور به آن نداریم.

 

همه ما یک جور زندگی می کنیم. هر روزمان با اندکی تفاوت ساعت 6 صبح شروع می شود و با اندکی تفاوت ساعت 24 پایان می یابد. با اینکه دوست داریم و گمان می کنیم و ادعا داریم که متفاوت هستیم، نمی دانم اما چرا همه شبیه به همیم!


برچسب‌ها: دل نوشت, فرهنگی, اجتماعی, فرد متکثر



به قلم "هدهد" در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 15:32  |